تبلیغات
تارا و پارسا - داستان فقر
تارا و پارسا
طنز و سرگرمی عكس های خنده دار
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...
بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 



طبقه بندی: داستان های كوتاه،  حرف دل، 
برچسب ها: داستان فقر،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 آذر 1391 توسط پارسا | نظرات()
وبلگ رودبار
پنجشنبه 16 آذر 1391 11:02 ق.ظ
اینو تو ورد گپی کرده بودم بذارم و لی توفیق نشد.
عخشت
چهارشنبه 15 آذر 1391 02:02 ب.ظ
آفرررررررررریییین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

وبلاگ